باور نداشتم که مرگ با پاییز می آید.
اما امروز
وقتی نیمکت تنهای باغ را دیدم که حتی سایه ای بر سر ندارد
وقتی کلاغ روی درخت را ساکت دیدم
وقتی دیگر جیر جیرک های حوالی بعدازظهر روح مرا صیقل نمی دهند
مرگ را باور کردم.
کوچه پر از برگهای شکست خورده پاییز است
قدمی می خواهد
ته کفشی
تا فریاد بزنند و بشکنند.
این سوز پاییزی که باد را سنگین می کند و به تن می خورد بوی مرگ می دهد.
من از پاییز حرف می زنم
از این مرگ لعنتی...
صدایم را شنیدی؟!
تا کاج جشن های زمستانی ات کنند
پوشانده اند صبح تو را ابر های تار
تنها به این بهانه که بارانی ات کنند
ای گل گمان مبر به شب جشن می روی
شاید به خاک مرده ای ارزانی ات کنند
یوسف به این رها شدن از چاه دل مبند
این بار می برند که زندانی ات کنند
یک نقطه بیش فرق رحیم و رجیم نیست
از نقطه ای بترس که شیطانی ات کنند
آب طلب نکرده همیشه مراد نیست
گاهی بهانه ایست که قربانی ات کنند
فاضل نظری
چیزی که برای من نبود.
من چیزی را گم کرده ام و هر چه کوله بارم را می گردم بیشتر گمشده می یابم.
من دیگر فراموش کرده ام که آسمان چه رنگ است و خورشید کی می تابد.
من دیگر خیس نمی شوم وقتی که باران می بارد.
راستی رنگین کمان هنوز هفت رنگ است؟
من چیزی را گم کرده ام.
کودکانه اعتراف کنم:بالهایم نیست...
آوای تاریک حسرتت را رها کن تا گوش تمام بادکنک های دنیا کر شود.
نگذار باغچه صدای دویدنت را فراموش کند و ماهی های قرمز حوض لمس دستانت را.
کفش هایت را جفت کن.جویبار عمرمان به ماه مهر رسید.به صدای خش خش برگهای زرد مغرور.
دوباره بازگشتیم به بوی باران.صدای کلاغ عصر پاییز که برگ از شاخه جدا نشده را به مناظره می طلبد.
فریاد بزن.دیگر از سیب زنگ تفریح خبری نیست.سراغی از نخود و کشمش نمی گیری؟
گریه کن حتی اگر دیکته ات را ۲۰ شدی.گریه کن.
پاییز می آید باد می وزد.کلاغ می خواند برگها می رقصند و آسمان سرخ می شود.
تو راه می روی و من در تو می رسم...
شاید مسافران فرودگاه بینالمللی امام خمینی (ره) هم نميدانستند پیرمردی که چمدان به دست کنارشان ایستاده تا پلههاي هواپیما را بالا برود و برای همیشه با دلبستگیهاي سرزمین مادریاش خداحافظی کند، کسی است که فرهنگ این سرزمین مدیون سالها از خود گذشتگی اوست و آنگاه ما اینگونه بیسروصدا از دستش دادهایم.
شاید مسافران پنجشنبه شب فرودگاه بینالمللی امام نميدانستند آوازخوان «کوچه باغهای نیشابور» برای اینکه دیگر طاقت خیلی چیزها را نداشت مجبور شد اسباب اثاثیهاش را جمع کند و به رفتنی تن بدهد که یک عمر از آن گریزان بود.
پنج شنبه شب گذشته دکترمحمدرضا شفیعی کدکنی، شاعر و پژوهشگر برجسته، تهران را به مقصد آمریکا ترک کرد تا فصل تازهای را در آغاز دهه هفتم زندگیاش پیش بگیرد، اما تردیدی وجود ندارد که صندلی خالی آقای دکتر، سالها در دانشگاه تهران خالی خواهد بود و دانشجویان حسرت روزهایی را خواهند خورد که مثل برق از کنارشان گذشته است. کسی شک ندارد که شفیعی کدکنی برای جامعه فرهنگی ایران ارزشمندتر از تصور خیلیها بود؛ هرچند هیچ عکاس و خبرنگاری در فرودگاه حاضر نبود تا رفتن همیشگی او را به تصویر بکشد و کسی غیر از خانوادهاش برای بدرقه او نرفته بود. خبر رفتن شفیعی کدکنی به آن سوی آبها زمستان گذشته دهان به دهان چرخید، اما کسی آن را جدی نگرفت. ماجرا از این قرار بود که استاد در یکی از کلاسهاي درسش قصد خود برای عزیمت به خارج از کشور را مطرح میکند و از دانشجویان ميخواهد تا کارهای نیمه تمامی را که به او مربوط ميشود، انجام دهند. آن روزها یکی از دانشجویان حاضر در آن کلاس خبر را با خبرنگار یکی از روزنامهها مطرح ميکند و نگران اتفاقی است که قرار است شکل بگیرد. رفتن شفیعی کدکنی آن روزها برای اولین بار در یکی از وبلاگها منتشر شد، ولی کسی جدیاش نگرفت. رسانهها از یک طرف اصل خبر را شایعه نویسنده وبلاگ ميدانستند از طرفی دیگر نميتوانستند به راحتی از کنارش بگذرند. حتی همین اواخر یکی از نشریات تقریبا زرد یک بار دیگر به قول خودش به آن شایعه دامن زد و یادآور شد که خوشبختانه خبر تنها در حد شایعه باقی مانده است. همه چیز همینگونه گذشت تا یکی از روزهای هفته گذشته فیض شریفی شاعر و منتقد شیرازی و از دوستان چهره بلند آوازه ادبیات ایران یک بار دیگر خبر رفتن شفیعی کدکنی را برای نویسنده همان وبلاگ تشریح کرد. انگار شفیعی کدکنی با تلفن از دوستانش خداحافظي ميکرد. به هرحال آنقدر دست روی دست گذاشتیم و منتظر ماندیم تا بالاخره اتفاقی که نباید افتاد و شفیعی کدکنی به دعوت دانشگاه پریستون ترجیح داد زندگیاش را در آمریکا ادامه بدهد و در همان جا به تدریس بپردازد. او اولین استاد برجستهای نیست که رفتن را به ماندن ترجیح داد؛ اما تا این لحظه آخرین نفر از نسل طلایی اساتید ایرانی است که بیشتر از این ماندن را تاب نیاورد. شاید هم از مهمترین استاد دانشگاههاي ایران به شمار بیاید که تاکنون ترک وطن کرده است. پنجشنبه گذشته شفیعی کدکنی آخرین لحظات تهران را با دوستان قدیمیاش مرتضی کاخی و محمد رضا حکیمی و خانوادهاش گذراند. انگار دعوت دانشگاه پریستون یکساله است، ولی چون شفیعی گرین کارت دارد قصد کرده سالهاي بیشتری را در آمریکا بگذراند. جامعه دانشگاهی ایران یکی از علمیترین چهرههایش را از دست داد. برای آنهایی که مثل مرتضی کاخی یک عمر را با شفیعی گذراندند این روزها، به تلخی زیتونهاي رودبار ميگذرد. حتما تا چند وقت دیگر که دانشگاهها پس از تعطیلات تابستانی کار خود را شروع کنند روزهای تلخ دانشجویان دانشگاه تهران هم آغاز میشود که ناگهان با صندلی خالی استادی روبهرو خواهند شد که یکسال و اندی پیش بارها روی آن نشسته بود و خداحافظی قیصر را اشک ریخته بود. مهرماه که بیاید تازه روزهای تلخ آغاز میشود و خیلیها تنها ميایستند و زمزمه ميکنند:
«به کجا چنین شتابان؟
به هر آن کجا که باشد، به جز این سرا، سرایم
«سفرت به خیر اما تو و دوستی، خدا را
چو از این کوير وحشت به سلامتی گذشتی،
به شکوفهها، به باران، / برسان سلام ما را»
بالاخره به سمت در می روم.در را باز می کنم.بچه های کوچه در حالی که فوتبال بازی می کردند.ریز می خندیدند.و به من می فهماندند که که این بار صدای زنگ بوی شیطنت کودکی را می دهد.بی حوصله تر از آن بودم که حتی دعواشان کنم.در حیاط را می بندم.چشمم به باغچه می افتد.مکث می کنم.باغچه ایی که همه اش را با دست خودش کاشت.مادرم را می گویم.بوی ریحان حیاط را پر کرده.همه را با دست خودش کاشته بود.
آسمان را نگاه می کنم.ای کاش باران ببارد. کاش خواب باشم.دستم روی ریحان ها بود که نم نم باران را روی سرم احساس کردم.می دانم که او برایم دعا کرد.مادرم را می گویم.
مادرم!همیشه دعا کن باران ببارد.شاید غم نبودنت را از دلم بشورد...
ماندم و دیدم.
باز آواز زیبای ربنا که نوید رسیدن می دهد.
باز بوی ریحان که همه را مست می کند.
دوباره ثانیه شماری لحظه های اذان.
دوباره وداع خورشید با زمین البته این بار با بغض.
حالا دیگر سجاده عطر دارد و تسبیح وسوسه دعا و التماس
برایت بگویم که :
اگر یادتان بود و باران گرفت دعایی به حال بیابان کنید
روزه هاتون قبول همراهان سکوت من
باران می بارد
با هبوط قطره هایت من به ثریا می روم
می آیم تا اعتراف کنم :
باشد. دیگر نماز هایم را به موقع می خوانم
باشد.دیگر در کیف مادرم برای دزدیدن شکلات دست نمی کنم.
دیگر دروغ نمی گویم که املاء مدرسه را 20 گرفتم.
تو دیگر گریه نمی کنی.
مرا می بخشی.
این را از رنگین کمانی می فهمم که وسعت شادی تو را فریاد می زند...
ارغوان
شاخه ی هم خون جدا مانده ی من
آسمان تو چه رنگ ست امروز ؟
آفتابی ست هوا ٬
یا گرفته ست هنوز ؟
من درین گوشه
که از دنیا بیرون ست ٬
آسمانی به سرم نیست
ز بهاران خبرم نیست
آنچه میبینم
دیوار است
آه
این سخت سیاه
آنچنان نزدیک ست
که چو بر می کشم از سینه نفس
نفسم را بر می گرداند
ره چنان بسته
که پرواز نگه
در همین یک قدمی می ماند
کور سویی ز چراغی رنجور
قصه پرداز شب ظلمانی ست
نفسم میگیرد
که هوا هم اینجا زندانی ست
هر چه با من اینجا ست
رنگ رخ باخته است
آفتابی هرگز
گوشه ی چشمی هم
بر فراموشی این دخمه نیانداخته است
اندرین گوشه ی خاموش فراموش شده
کز دم سردش هر شمعی خاموش شده
یاد رنگینی در خاطر من
گریه می انگیزد
ارغوانم آنجاست
ارغوانم تنهاست
ارغوانم دارد می گرید
چون دل من که چنین خون آلود
هر دم از دیده فرو میریزد
ارغوان
این چه رازیست که هر بار بهار ٬
با عزای دل ما می آید ؟
که زمین هر سال از خون پرستوها رنگین است ؟
اینچنین بر جگر سوختگان
داغ بر داغ می افزاید
ارغوان پنجه ی خونین زمین
دامن صبح بگیر
وز سواران خرامنده ی خورشید بپرس
کی برین دره غم می گذرند ؟
ارغوان
خوشه ی خون
بامدادان که کبوترها
بر لب پنجره ی باز سحر
غلغله می آغازند
جان گلرنگ مرا
بر سر دست بگیر
به تماشا گه پرواز ببر
آه بشتاب
که هم پروازان
نگران غم هم پروازند
ارغوان
بیرق گلگون بهار
تو بر افراشته باش
شعر خون بار منی
یاد رنگین رفیقانم را
بر زبان داشته باش
تو بخوان نغمه نا خوانده ی من
ارغوان
شاخه ی هم خون جدا مانده من ......
هوشنگ ابتهاج
باید بنویسم.یه یادداشت جدید برای صفحه حوادث روزنامه عصر.اما چی؟نمی دونم.واقعا خسته شدم.توی دبیرستان عاشق هیجان شغل خبرنگاری بودم.ولی الان به جرات باید بگم که... نه.اینقدر زود جرات به خرج نمی دم.ولی روزنامه نگاری داره خسته کننده می شه.
خب بیا بریم سر وقت ناهار.یه کم برای تنوع.می تونم امروز خودم ناهار رو درست کنم.می تونم زنم رو خوشحال کنم.وقتی یلدا رو از مدرسه بیاره و ببینه ناهار حاضره خیلی خوشحال میشه.بعد با یه نگاه به من میگه:ممنون.
نه.فکر کنم حوصله ناهار رو هم ندارم.راستی من فردا دادگاه دارم.باید طلاق اون زن بدبخت رو از شوهرش بگیرم.ما آدما چقدر زود به همه لقب می دیم.شاید بشه همین پرونده رو برای صفحه حوادث نوشت.چه طوره؟
اوه!داشت یادم می رفت.من امشب باید برم پیش علی.برام بلیط گرفته.یک هفته پاریس.کنفرانس بین المللی حمایت از حقوق کودک.جالبه.علی وقتی این مسئله رو بهم گفت که ما پشت چراغ قرمز از یه دختر گل فروش گل خریدیم.گل خریدم.واسه غزل.که وقتی از مدرسه ی یلدا اومد خوشحال بشه.
تو کنفرانس چی بگم؟!بگم اینجا دخترای 7 و 8 ساله گل می فروشن و آدامس.اسپند دود می کنن و پسرهای همسنشون واسه اینکه مرد بشن شیشه دستمال می کشن.چیزی نیست که.باید کار کنن تا یاد بگیرن.مگه بابای من منو نبرد سر جوشکاری تا یه روزی جوشکار خوبی بشم.اما من حالا یه وکیل خوب شدم.عجب بچه ناخلفی.!
تصور کن.بعد از گفتن این حرفها احتمالا همه لنگه کفش بهم پرت می کنن.باید تمرین کنم چه جوری جا خالی بدم.
ساعت چرا زنگ می زنه؟الان 11 صبحه.یعنی قرار بود الان از خواب بیدار شم؟چه تنبل!چرا زنگ این ساعت اینقدر بلنده؟شما چه جوری وارد خونه ی من شدید.؟غزل دوست نداره غریبه بیاد خونمون.چرا همیشه این ساعت می یاین که می دونین من تنهام.چرا همش به من آمپول می زنین؟من دیگه نمی خوام روی این تخت بسته شم.می فهمین؟
آآآی ... خدایا... راستی یادم اومد که چی بنویسم.تیتر روزنامه عصر:من دیوانه ام.باور کن.
