غوغای سکوت
خدا دوست سکوت و سکوت تنها صدای خداست...
وقتی فقط "نام خانوادگی " ی تو برای من می ماند
دنیا در همین یک کلمه خلاصه می شود
و من
در "نام" تو ، که دیگر برای من نیست
می خواهم برگردم به روز های کودکی،زمانی که:
پدرم،تنها قهرمان بود
عشق،تنها در آغوش مادر خلاصه می شد
بالاترین نقطه ی زمین ،شانه های پدر بود
بد ترین دشمنانم،خواهر و برادر های خودم بودند
تنها دردم،زانو های زخمی ام بود
تنها چیزی که می شکست،اسباب بازی هایم بود
و معنای خداحافظ،تا فردا بود
حسین پناهی
نه قلم نوشتن هست و نه دلش...
" سال نو مبارک"
جماعت ،من دیگه، حوصله ندارم
به خوب امید و از بد گله ندارم
کوک می کنم ساعتم را
به وقت رفتنت
و بعد
کفشی را جفت می کنم تا بهانه ایی بدست خرافات داده باشم
برای مهمانی که تو باشی
مرا ببخش اگر سوالهایت را بی جواب گذاشتم
گناه من نیست
نت سکوت را،بیشتر برایم نوشته اند!
روز ها که می گذرد
خوشحال ترم.
هر روز،تقویم یک روز مرا به آمدن تو
نزدیک تر می کند
تو که می روی
انگار دنیا هم پشت سرت می رود.
من می مانم و
یک استکان کمرباریک چای،
که به تمام فنجان های قهوه های تلخ،
می خندد
خیلی وقت است دلم برایت تنگ نشده
.
.
.
احتمالا مرده ام.
تو که میروی
قدم هایت را می شمارم
تا خوابم ببرد.
لالایی غریبیست.
| Design By : Pars Skin |

